تبلیغات
ادبیات پارسی - طوطی وبقال
ادبیات پارسی
بزرگترین وبلاگ ادبی ایران
در ادامه آموزش مجازی درس برای دانش آموزان  عزیزمدارس علوم ومعارف اسلامی امام رضا(ع) و دبیرستان هوشمند علامه مشهد آورده می شود.

بود بقالی و وی را طوطیی                     خوش نوایی، سبز ،گویا طوطیی

1-  بقالی  یک طوطی خوش صدا و سبز رنگ و سخن گویی داشت.

در دکان بودی نگهبان دکان                    نکته گفتی با همه سوداگران

2- طوطی مراقب دکان بود و با بازاریان و تاجران شوخی می کرد.

در خطابِ آدمی ناطق بدی                    در نوای طوطیان، حاذق بدی

3- می توانست مثل آدمها حرف بزند و آواز طوطیان را هم به خوبی می خواند.

مرد بقالی طوطی بسیار زیبا و خوش صدایی داشت که با تمام مشتریان مرد صحبت  و سر آنها را گرم می کرد. هرگاه مرد بقال از دکان بیرون می رفت او در دکان مواظب همه چیز بود.

جست از سوی دکان، سویی گریخت         شیشه های روغنِ گُل را بریخت

4- روزی از بالای دکان به سویی پرید و شیشه های روغن گل را ریخت.

5- صاحب مغازه آمد و با خیال آسوده دم در دکان مثل آقایان نشست.

دید گر روغن دکان و جامه چرب           بر سرش زد، گشت طوطی کَل ز ضرب

 6- دید مغازه اش پر از روغن است و لباسش چرب شد.بر سر طوطی زد و پرهای سر طوطی از این ضربه ریخت و کچل شد.

یک روز طوطی در دکان پرواز کرده و باعث ریختن شیشه های روغن گُل می شود، مرد بقال از خانه به دکان آمده و دکان را به هم ریخته و چرب می بیند، عصبانی شده و بر سر طوطی می زند و طوطی بر اثر این ضرب کچل می شود.

روزکی چندی سخن کوتاه کرد                                      مرد بقال از ندامت آه کرد

7- طوطی (از ناراحتی)چند روزی هیچ حرفی نمی زد و مرد بقال از پشیمانی آه می کشید.

ریش بر می کند و می گفت: ای دریغ                           کآفتاب نعمتم شد زیر میغ

8- ابراز ناراحتی می کرد و می گفت: افسوس که نعمت هم سخنی با طوطی را از دست دادم.

دست من بشکسته بودی آن زمان                   چون زدم من بر سر آن خوش زبان

9- کاش آن وقت که می خواستم بر سر طوطی خوش زبانم  بزنم دستم می شکست.

 

هدیه ها می داد هر درویش را                                    تا بیابد نطق مرغِ خویش را

10- به فقرا هدیه های بسیاری می داد تا دوباره پرنده اش به حرف بیاید.

بعدِ سه روز و سه شب، حیران و زار                       بر دکان بنشسته بود نومیدوار

11- بعد از سه شبانه روز نالان و حیران ، ناامیدانه دم در دکان نشسته بود.

می نمود آن مرغ را هرگون شگُفت                       تا که باشد کاندر آید او به گُفت

12- هر کار شگفت انگیزی را انجام می داد تا شاید پرنده اش به سخن گفتن بیاید.

به خاطر ضربه ای که مرد بقال به سر طوطی زده بود طوطی دیگر حرف نمی زد و همین باعث پریشان حالی مرد بقال شده بود. ناراحت بود و مدام خودش را سرزنش می کرد و به هر درویش پولی میداد تا بلکه طوطی دوباره به حرف بیاید.

جولقیی سر برهنه می گذشت                 با سر بی مو، چو پشت طاس و طشت

13- درویشی بدون کلاه  با سر بی مو که مثل طاس و طشت صاف و بدون مو بود،از آنجا می گذشت.

طوطی اندر گفت آمد در زمان                             بانگ بر درویش زد که: هی فلان

13- طوطی فوراً به سخن آمد و  دادی بر سر درویش زد و گفت هی فلانی(موقوف المعانی)

از چه ای کَل با کلان آمیختی؟                            تو مگر از شیشه روغن ریختی؟

15- چرا مثل کچل ها شده ای مگر تو هم شیشه ی روغن گل را ریخته ای؟

از قیاسش خنده آمد خلق را                          کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

16- از این مقایسه همه ی مردم خنده شان گرفت که او خودش را مثل درویش به حساب آورد.

    یک روز درویش کچل از جلوی دکان مرد بقال گذشت، طوطی آن مرد را دید و همان لحظه به حرف آمد و گفت: ای مرد کچل تو چطور به دسته کچل ها پیوسته ای؟ مگر تو هم شیشه روغن را ریخته ای؟ و همین امر و اینکه طوطی کچلی مرد را با خود مقایسه کرده و این قیاس ظاهری باعث خنده دیگران شد.

این داستان بهانه ای می شود که مولانا، انسانهای ظاهر بین و کسانی را که مقایسه های بیجا وناروا می کنند را مخاطب قرار داده و آنها را آگاه گردانده و خطاب به آنها بگوید:

کار پاکان را قیاس از خود مگیر                       گرچه باشد در نبشتن شیر و شیر

 

17- کار خود را با افراد پاک و مخلص مقایسه نکن اگرچه شیر حیوان وحشی مثل شیر خوردنی از نظر واژه مثل هم نوشته می شود.

جمله عالم زین سبب گمراه شد                      کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

18- همه ی مردم به سبب همین مقایسه کردن گمراه می شوند و کمتر کسی با حقیقت حال افراد برگزیده و مردان کامل آگاه می شود.

همسری با انبیا برداشتند                                     اولیا را همچو خود پنداشتند

گفته: اینک ما بشر، ایشان بشر                       ما و ایشان بسته خوابیم و خور

این ندانستند ایشان از عمی                           هست فرقی در میان، بی منتها

مولانا خطاب به خواننده می گوید: هیچ وقت کار انسانهای پاک را با کار خودت مقایسه نکن، اگرچه املای شیر درنده و شیر خوردنی در ظاهر مانند هم است اما در باطن با یکدیگر کلی تفاوت دارند. تمام انسانها به این دلیل گمراه شدند که با قیاس های نابه جا نتوانستند مردان حق و اولیا الله را تشخیص دهند و آنها را مانند خود فرض کردند

مولانا خطاب به خواننده می گوید: هیچ وقت کار انسانهای پاک را با کار خودت مقایسه نکن، اگرچه املای شیر درنده و شیر خوردنی در ظاهر مانند هم است اما در باطن با یکدیگر کلی تفاوت دارند. تمام انسانها به این دلیل گمراه شدند که با قیاس های نابه جا نتوانستند مردان حق و اولیا الله را تشخیص دهند و آنها را مانند خود فرض کردند. گفتند آنها انسانند و ما هم انسان و به خاطر کوردلی نتوانستند درک کنند که میان آنها و اولیای حق تفاوت بسیار وجود دارد.

آنگاه چند شاهد مثال می آورد:

هردو گون زنبور خوردند از محل                        لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل

19- هر دو نوع زنبور از یک گل و گیاه شیره ی یک گل را می خورند اما یکی از زنبورها زنبور عسل است و نوع دیگر فقط نیش می زند.

هر دو گون آهو گیا خوردند و آب                    زین یکی سرگین شد و ز آن مشک ناب

20- هر دو نوع آهو گیاه و آب می خورند اما یکی از این دو نوع فقط فضولات دارد اما دیگری مشک ناب تولید می کند.

هر دو نی خوردند از یک آبخور                                    این یکی خالی و آن دیگر شکر

21- هر دو نوع نی در یک آبگیر و برکه می رویند اما یکی از این دو نوع خالی است و دیگری پر از شکر است.

صد هزاران زین چنین اشباه بین                                 فرق شان هفتاد ساله راه بین

22- صد هزاران چیزهای دیگری را اینطور مشابه هم ببین و بدان که میا نشان فرق های بسیار زیادی است.

این خورد گردد پلیدی زو جدا                                            آن خورد گردد همه نور خدا

این خورد زاید همه بخل و حسد                                 آن خورد، زاید همه عشق احد

این زمین پاک و آن شوره است و بد                      این فرشته پاک و آن دیو است و دد

مولانا با چند مثال، داستان را به زیبایی توضیح می دهد و می گوید: هر دو نوع زنبور هم زنبور عسل و هم زنبور معمولی از یک گل تغذیه می کنند ولی از یکی عسل به دست می آید و از آن یکی نیش، هر دو آهو، هم آهوی معمولی و هم آهوی ختن گیاه و آب می خورند، ولی از یکی مدفوع حاصل می شود و از آن یکی مشک معطر، هر دو نوع نی، هم نی معمولی و هم نی شکر از یک جا آب می خورند ولی یکی خالی از شکر است و دیگری پر از شکر. سپس می گوید صد هزار مثال این چنینی وجود دارد که در ظاهر یکی بوده و میان ذات آنها با هم فرق بسیار است.

یکی غذا می خورد و تمام آن غذا تبدیل به پلید می شود ولی دیگری همان غذا را می خورد و تمام وجودش نور خدا می شود. یکی غذا خورده و تمام وجودش همه بخل و حسادت می شود، اما دیگری آن غذا را خورده و عشق الهی را پدید می آورد. انبیا و اولیا حق مثل زمین پاک و حاصل خیزند و کافران مانند زمین شوره زار، گروه اول مانند فرشته پاک اند و گروه دوم مثل دیو می مانند.

مولانا به همین شکل شاهد مثال های مختلف آورده و در مورد هر کدام توضیح می دهد و مدام مخاطب را هوشیار کرده که حواست باشد که قیاس نابه جا نکرده و بر اساس ظاهر تصمیم نگیری. در مورد انسانها منافق صحبت می کند که حواستان به آنها باشد چرا که آنها در ظاهر مومن هستند و تمام اعمال مومنان را انجام می دهند اما در حقیقت در باطن منافقند.

آن منافق با موافق در  نماز                                   از پی استیزه آید نی نیاز

در نماز و روزه و حج و زکات                             با منافق مومنان در برد و مات

مومنان را برد باشد عاقبت                                   بر منافق، مات اندر آخرت

آنگاه در باره این دو گروه صحبت کرده و از خصوصیات آنها صحبت می کند و سرانجام به انسانهای مومنی می رسد که غرق و حیران حق شده اند.

گه چنین بنماید و گه ضد این                                        جز که حیرانی نباشد کار دین

نی چنان حیران که پشتش سوی دوست          بل چنین حیران و غرق و مست دوست

آن یکی را روی او شد سوی دوست                      وآن یکی را روی او خود، روی اوست

روی هر کس می نگر می دار پاس                            بود که گردب تو ز خدمت روشناس

چون بسی ابلیس آدم روی هست                         پس به هر دستی نشاید داد دست

23- وقتی شیطانهای بسیاری به شکل انسان خود را می نمایانند،پس نباید به هر کسی اعتماد کرد و دست دوستی داد.




برچسب ها: آموزش مجازی،
نوشته شده در تاریخ شانزدهم دی 93 توسط