تبلیغات
ادبیات پارسی - آموزش مجازی سمک عیار(بخش دوم)
ادبیات پارسی
بزرگترین وبلاگ ادبی ایران

آتشک به بارگاه رفت که استر آورد . سمک، قطران را در مهد خوابانید و هر چه یافت از زرینه و سیمینه همه در مهد نهاد که در حال ، آتشک برسید و دو استر بیاورد و مهد بر استران نهاد . سمک گفت : « ای آتشک! سی غلام را بخوان همه سلاح پوشیده و شمشیرها کشیده و پیرامون مهد فرو گیرند تا قطران را بدرقه باشند تا به لشگرگاه بریم . اگر غلامان پرسند که چه بوده است و چرا چنین می باید کرد ؟ بگوی پهلوان به من گفت چون من مست شوم مرا بر کنار لشگرگاه برید و غلامان ، مرا نگاه داری کنند تا اگر لشگر شبیخون آرند من در میانه نباشم ».

//  بارگاه: خیمه­ی پادشاه  //  زرّینه: طلایی، وسایل ساخته­شده از طلا  //  سیمینه: وسایل ساخته­شده از نقره، نقره­ای (سیم: نقره)  //  در حال: همان وقت  //  مهد بر استران نهاد: مهد را روی دو استر گذاشت  //  بخوان: فراخوان، دستور بده  //  سلاح پوشیده: مسلـّح  //  شمشیرها کشیده: شمشیربه­دست  //تا قطران را بدرقه باشند:تا همراه و نگهبان قطران باشند//  چه بوده­است: چه شده­است  //  مرا نگاه­داری­کنند: از من محافظت­کنند  //  شبیخون: حمله­ی ناگهانی شبانه  //  در میانه نباشم: [وقتی دشمن حمله­می­کند،] در میان لشکرگاه نباشم 

آتشک به خیمه ی غلامان آمد . سی غلام را بفرمود تا سلیح پوشند و تیغ ها بر کشند و احوال بگفت که پهلوان چنین فرموده است . پس غلامان را بیاورد و پیرامون مهد بداشت و غلامان با هم می گفتند این چه حالت است ؟ تا از لشکرگاه بیرون رفتند ، از دست راست طلایه بگذشتند . غلامان ، غافل ، تا بر کنار لشکرگاه خورشید شاه آمدند .

سلیح: سلاح (به این گونه کلمات «مُمال» گفته­می­شود) تا مسلح و آماده ی جنگ شوند //  پیرامون: گرداگرد، دور  //  بداشت: قرارداد، نگاه­داشت  //  این چه حالت است؟: این چه وضعیتی است؟، چه خبر است؟  //  طلایه: مقدّمه و پیشرو سپاه 

 

«سیاه گیل» امیر طلایه بود . نگاه کرد . قومی دید که می آمدند تیغ ها کشیده و مهدی در میان گرفته و یکی دیگر زمام استران گرفته . سیاه گیل پیش ایشان باز آمد ؛ نگاه کرد ؛ سمک را دید آن زمام گرفته و جلباب به روی مهد فرو گذاشته و سی غلام پیرامون مهد . چون سیاه گیل را دید ، پیش آمد و خدمت کرد . گفت : « ای پهلوان ! قطران است که او را به اعزاز و اکرام تمام در مهد خوابانیده ام و سی غلام بدرقه کرده و او را بداشته تا سمک او را نبرد . اکنون شما غلامان بگیرید .»

امیر: فرمانده  //  قوم: گروه، دسته  //  تیغ­ها کشیده و مهدی در میان گرفته: در حالی که شمشیر کشیده­بودند و مهدی در میان آنها بود  //  یکی: شخصی  //  زمام: عنان، مهار  //  پیش ایشان باز آمد:رو به رو آن ها آمد// جلباب: پرده، چادر  //  اعزاز: عزیز داشتن، گرامی داشتن  //  اکرام: بزرگ داشتن، گرامی داشتن  //  تمام: کامل  //  بدرقه: همراه، نگهبان  //  او را بداشته: او را محافظت­کرده­ام  //   تا سمک او را نبرد: برای این که سمک نتواند او را دستگیر کند  //  بگیرید: دستگیرکنید 

«سیاه گیل»‌ بانگ بر لشکر زد که این غلامان را بگیرید . لشکر پیرامون غلامان در آمدند و همه را بگرفتند . سمک را گفتند : « این شخص دیگرکیست ؟ » گفت : « او برادر من است ». پس هم چنان با مهد می آمدند تا به بارگاه رسیدند و روز روشن شده بود و خورشید شاه به تخت برآمده . سمک در آمد و خدمت کرد . شاه گفت : « ای پهلوان ! دوش چون بودی؟ » گفت : «دوش به خدمت قطران رفتم و قطران را با تمکین تمام آوردم ، چنان که پادشاهان را آوردند ، در مهد خوابانیده و غلامان او را بدرقه کرده». شاه گفت : « کجاست ؟ » سمک بیرون رفت و هم چنان استر با مهد به بارگاه آورد پیش تخت شاه و جلباب مهد بر افکندند . قطران بر مثال زنده پیلی مست خفته .

 او برادر من است :مقصود آتشک است// خورشید شاه به تخت برآمده :به تخت پادشاهی نشسته بود//درآمد:داخل شد،وارد شد// دوش: دیشب  //  چون بودی: چگونه بودی، در چه حال بودی، چه کردی  //  تمکین: جاه و جلال، احترام و بزرگ­داشت  //  تمام: کامل  //  هم­چنان: همان طور که بود //  برافکند: پایین انداخت  //  بر مثال: مانند  //  زنده پیل: پیل زنده(ترکیب وصفی مقلوب)؛ زنده: بزرگ، عظیم­الجثّه

پس احوال آوردن قطران که چگونه کرد با آتشک و او را کار چون افتاد ، همه شرح باز می داد و پهلوانان همه می خندیدند از کار سمک و بر وی آفرین می کردند . سمک در آمد و دو سبیل قطران بگرفت و بکند . قطران از آن نهیب چشم باز کرد . دست به سبیل در مالید ؛ نگاه کرد تا چه بوده است که سمک او را قفایی زد ؛ چنان که از جای بر آمد از زخم قفا . چشم نیک باز کرد ؛ نظر قطران بر خورشید شاه افتاد ؛ فرو ماند . با خود گفت من  کجا ام ؟ پس آواز داد و خدمتکاران را بخواند . سمک عیار گفت : « ای فرومایه ! خدمتکاران تو به خشم برفتند از بهر آن که تو گردن مرا بخواستی زدن . من نیز بر آن ستیزه که مرا قفا زدند تو را بیاوردم تا داد ایشان از تو بخواهم .»

پس: سپس  //   چگونه کرد با آتشک: این که با آتشک چه کار کرد  //او را کار چون افتاد:چگونه برایش گرفتاری پیش آمد/کار:مشغله و گرفتاری//  شرح بازمی­داد: شرح­می­داد  //  آفرین­می­کردند: آفرین می­گفتند، تحسین­می­کردند  //  نهیب: آسیب و گزند(در اصل به معنی هیبت و ترس، آواز و مهیب)  //  درمالید: کشید //  چه بوده­است: چه شده­است  //  از جای برآمد: از جا پرید  //  زخم قفا: ضربه­ی پس­گردنی،قفا در اصل به معنی پشت سر است   //  نیک: به­طور کامل  //  فروماند: شگفت­زده  //  آواز داد: فریادزد  //  بخواند: صدا زد //  به­خشم: خشمگینانه، با خشم  //  از بهر آن که: به خاطر آن که  //  گردن مرا بخواستی زدن: می­خواستی گردن مرا بزنی  //  ستیزه: دشمنی، تلافی  //  داد بخواهم: انتقام بگیرم  //

    گویند که بطی در آب روشنایی ستاره می دید ؛ پنداشت که ماهی است . قصدی      می کرد تا بگیرد و هیچ نمی یافت . چون بارها بیازمود و حاصلی ندید ، فرو گذاشت . دیگرروز هر گاه که ماهی بدیدی ، گمان بردی که همان روشنایی است ؛ قصدی نپیوستی و ثمرت این تجربت آن بود که همه روز گرسنه بماند .

بط:مرغابی  //  قصدی می­کرد: تلاش­می­کرد  //  فروگذاشت: رهاکرد (آن کار را)  //  قصدی نپیوستی: تلاشی­نمی­کرد

 




نوشته شده در تاریخ هفتم آذر 93 توسط