تبلیغات
ادبیات پارسی - آموزش مجازی درس سمک عیار
ادبیات پارسی
بزرگترین وبلاگ ادبی ایران

دانش آموزان دبیرستان های هوشمند علامه و علوم معارف اسلامی امام رضا(ع) و شهید مطهری(ره) در ادامه ی مطالب می توانند آموزش مجازی درس سمک عیار را مطالعه نمایند.

درس پنجم:سمک و قطران

    سمک عیار پیش خورشید شاه بر پای بود و خدمت می کرد و گفت : «ای بزرگوار ، به اقبال تو امشب قطران را بسته بیاورم » . این بگفت و روی به راه نهاد و می رفت تا از طلایه بگذشت . راه بی راه در پیش گرفت که ناگاه یکی را دید که روی به لشکرگاه ایشان نهاده بود . چون سمک را بدید ، گوی بود در آن گو رفت و به کمین بنشست.

    بر پای بود: ایستاده­بود  //    خدمت­می­کرد: تعظیم و کـرنش­می­کرد  //  به اقبال تو: به فرخندگی بخت تو، به طالع و بهروزی و بخت  تو  //  بسته: دست­بسته، اسیر //  روی به راه نهاد: به راه افتاد(کنایه)  //  طلایه: مقدّمه و پیشرو سپاه  //  راه بی­راه: بی­راهه، جادّه­ی فرعی  //  گو: گودال 

    سمک با خود گفت : در این کار تعبیه ای است.این یکی همچون من می نماید که به لشرگاه ما می رود . «خود را بی خبر ساخت ؛ یعنی که از وی خبر ندارم؛ ناگاه خود را برسر آن مرد افکند و او را بگرفت و کارد برکشید تا او را بکشد . آن شخص گفت :«ای آزاد مرد ! تو کیستی و من چه کرده ام که مرا بخواهی کشت ؟ »

     در این کار تعبیه ای است: نقشه ای از پیش برای این کار کشیده است//یکی همچون من: شخصی مانند من  //  می­نماید: به نظر می­رسد  //  خود را بی­خبر ساخت: خود را به بی­خبری زد  //  یعنی که: به این معنا که //  مرا بخواهی کشت: می­خواهی مرا بکشی 

    سمک عیار گفت :«ای فرومایه ! مرا نمی شناسی ؟ منم سمک عیار ، راست بگوی که تو کیستی و از کجا می آیی و به کجا می روی ؟ اگر جان می خواهی سهل است ». آن شخص گفت : «ای سمک ! سوگند خور که مرا به جان امان دهی و نیازاری تا راست بگویم ». سمک عیار سوگند خورد که تو را نیازارم و به جان زینهار دهم ، اگربا من خیانت نکنی و راست بگویی .

    اگر جان می خواهی سهل است :اگر می خواهی زنده بمانی،آسان است(به تو امان می دهم)//فرومایه: پست­فطرت، بی­مقدار  //  مرا به جان امان­دهی: جانم در امان باشد، مرا نکشی  //  زینهار: امان، پناه  //  به جان زینهاردهم: به توامان می دهم ، تو را نمی­کشم 

                    آن شخص گفت : «مرا نام آتشک است . خدمتکار قطرانم ؛ آمده ام تا تو را دست بسته پیش وی برم . سمک             گفت : « این دشمنی از چه برخاست ؟ تو با من چه کینه در دل داری ؟»

                    مرا نام: نام من (را: فکّ اضافه)  //دست بسته:اسیر//  از چه برخاست؟: ناشی از چیست؟ به چه علـّت                      است؟  //کینه:دشمنی

آتشک گفت : «ای سمک عیار و ای پهلوان زمانه ! دیروز در پیش قطران ایستاده بودم . او را دل تنگ دیدم. گفتم : «ای پهلوان ، چرا دل تنگی؟» احوال تو با من بگفت که چون بودی و با او چه کردی و او را بخواستی بردن . پس گفت : «ای آتشک ! تو در شبروی و عیار دستی داری ؛ توانی رفتن که سمک را دست بسته پیش من آری ؟»دل تنگ:ناراحت و افسرده//  چون بودی: چگونه بودی؟ چه حال و شرایطی داشتی؟ // او را بخواستی بردن: می­خواستی او را ببری.  //      شبروی: شبگردی، راهزنی، عیّاری  //  عیّاری: جوانمردی، زیرکی، چالاکی  //  دستی داری: مهارت داری  // توانی رفتن: می­توانی بروی؟ 

من گفتم : « ای پهلوان ! حاجتی دارم ؛ اگرمراد من برآوری ،سمک را دست بسته پیش تو آورم». قطران گفت : «حاجت تو چیست ؟ » من گفتم: «‌ای پهلوان جهان ! کسی هست از آن پادشاه ما چین که او را «دلارام» نام است . او را بخواه از شاه و به زنی به من بده » . قطران برخود گرفت که اینکار بکند و دلارام به زنی به من دهد و انگشتری به من داد تا چون تو را پیش وی برم از عهده ی کار من بیرون آید .»

//  حاجت: خواسته، مراد، نیاز، تقاضا  //  مراد: خواسته، حاجت، تقاضا  //    برآوری: برآورده کنی  //  کسی هست: خویشاوندی هست  //  ماچین: (=مهاچین) سرزمین جنوب و شرق هندوستان؛ در ادبیات فارسی منظور از چین، ترکستان بوده­است و منظور از ماچین، چین بوده­است.  //           او را نام: نام او (را: فکّ اضافه)  // بخواه: خواستگاری کن  //برخودگرفت:قول داد،تعهدکرد  انگشتری به من داد (به نشانه­ی ضمانت  قول و قرار)  // چون: در صورتی که  //  از عهده­ی کار من بیرون آید: کار من را به سرانجام برساند و انجام­دهد. 

سمک عیار گفت : « ای آتشک ! با من عهد کن وسوگند خور که یار من باشی و هر چه بگویم بکنی و راز من نگاه داری و خیانت نیندیشی و نفرمایی و از قول من بیرون نیایی تا من دلارام را بی رنجی در کنار تو آورم و نیک دانی که از دست من بهتر برخیزد که از دست قطران ». آتشک خرم شد  در دست و پای سمک افتاد . گفت : «بنده ام ، تو چه  می فرمایی ؟ سوگند خورد به یزدان دادار کردگار و به نان و نمک مردان و به صحبت جوانمردان که آتشک ، عذر نکند و خیانت نیندیشد و آن کند که سمک فرماید و با دوست وی دوست باشد و با دشمن وی دشمن .»

خیانت نیندیشی و نفرمایی: به خیانت نیندیشی و خیانت­نکنی  //  نیک: بسیار خوب  //  از دست من بهتر خیزد که از دست قطران: من این کار را بهتر از قطران انجام­می­دهم  //  خرّم: شادمان  //  در دست و پای سمک افتاد: به نشانه­ی سپاس یا خواهش و التماس و پذیرش قول و قرار، به پای سمک افتاد  //  بنده: مطیع، فرمانبردار، خدمتگزار  //  دادار: آفریننده، خالق  //  نان و نمک: صمیمیّت (کنایه)  //  صحبت: هم­نشینی، مصاحبت  //  غدر: خیانت 

سمک او را در کنار گرفت و گفت : «تو مرا برادری». پس گفت :«ای برادر ! مرا دست بازبند و پالهنگ در گردن افکن و کشان می بر تا پیش قطران . چون قطران مرا ببیند گوید او را گردن بزنید ، تو گویی ای پهلوان ! چه جای کشتن است مردی چنین ؟ بگذار تا فردا داری در میدان فر بریم و او را بر دار کنیم تا علامتی باشد و جهانیان بدانند که با ما سمک چه کردیم و با دیگران چه خواهیم کردن . قطران گوید کسی باید که او را نگاه دارد . تو مرا بر خویشتن گیر و بگوی که من، او را توانستن آوردن . نگاه نیز توانم داشت . از آن جا مرا به خیمه ی خویش بر تا از آن جا کار بسازیم چنان که باید ساخت ». هر دو با هم عهد کردند .

کنار: آغوش  //  مرا برادری: برادر من هستی  //  پس: سپس  //  مرا دست: دست من  //      بازبند: ببند  //  پالهنگ: ریسمان و بند، یوغ  //  کشان می­بر: کشان­کشان ببر  //  چه جای کشتن است مردی چنین؟: اکنون چه وقت کشتن  است؟ -اکنون زمان مناسبی برای کشتن سمک نیست //  مردی چنین: چنین مردی را //  داری در میدان فروبریم: چوبه­ی داری در میدان نصب­کنیم //  علامت: نشانه  //  خیمه: چادر  // تومرا بر خویشتن گیر: توعهده ادر کار من شو //کار بسازیم: کار را انجام­دهیم  //  چنان که باید ساخت: آن گونه که باید  انجام داد.

    پس آتشک دست سمک باز پس بست و پالهنگ در گردن وی افکند و می آورد تا به لشکرگاه رسید .چون آتشک را دیدند که یکی را پالهنگ در گردن کرده گفتند : «این کیست؟» آتشک می گفت با خرمی و نشاط ، که سمک است . هر که این می شنید می گفت : «هول عیاری ای کرده است !» او را قفایی می زدند . سمک سراسیمه شد . گفت : « ای آتشک ! رها مکن که مرا به سیلی بکشند .» آتشک بانگ بر ایشان زد و همه را دور کرد و آمد به خیمه قطران و در پیش وی خدمت کرد ؛ پالهنگ در گردن و دست سمک کرده .

    بازِ پس: به پشت، بر پشت  //  یکی را پالهنگ در گردن کرده: پالهنگ در گردن کسی انداخته (را: فکّ اضافه)  // هول: بیمناک، هراسناک، کار بزرگ و مهم  //  عیّاری: جوانمردی، چابکی  //  قفا: پس­گردنی  //«هول عیاری ای کرده است !»:کاری شگفت و مهم و خطرناک کرده است//  سراسیمه: هراسان، آشفته  //  خدمت­کرد: تعظیم­کرد، ابراز احترام کرد  //  پالهنگ در گردن و دست سمک کرده: در حالی که ریسمان بر دست و گردن سمک انداخته­بود 

    قطران گفت : « ای آتشک ! شیر آمدی یا روباه ؟» آتشک گفت :«ای پهلوان ! به اقبال توشیر آمدم وسمک را بسته آوردم . » قطران نگاه کرد و سمک را دید . گفت : « ای فرومایه ! من تو را بهتر آوردم یا تو مرا بردی ؟ که باشد که مرا به حیلت بربندد ؟ زود او را گردن بزنید ».

    شیر آمدی یا روباه: موفـّق و پیروز شدی یا شکست خوردی؟(کنایه، ضرب­المثل)  //  به اقبال تو: به خاطر فرخندگی و خوش­اقبالی تو  //  شیر آمدم: موفـّق و پیروز شدم  //  که باشد: چه کسی هست، چه کسی می­تواند؟  //  به حیلت: با حیله و فریب  //  بربندد: دستگیر کند  //  او را گردن: گردن او (را: فکّ اضافه) 

آتشک خدمت کرد و گفت : « ای پهلوان ! چه جای این سخن است ؟ فرا در میدان داری بزنیم و او را بردار کنیم تا دیگران عبرت گیرند و ما را از آن نامی بود » .قطران گفت :« تو دانی » . آتشک دست سمک عیار بگرفت و به خیمه ی خویش برد و دست وی بگشاد و بنشستند .

خدمت­: تعظیم، احترام، کرنش  //  چه جای این سخن است؟: اکنون چه وقت این سخن است؟، اکنون وقت این سخن نیست  // ما را از آن نامی بود:با این کار به شهرت برسیم//  تو دانی: هر طور که تو صلاح می­دانی 

قطران گفت تا برین شادی شراب خوریم ؛ در حال ،شراب آوردند . قطران به شراب خوردن مشغول گشت و شراب بسیار بر خود پیمود تا مست گشت و بخفت.

  بر این شادی: به خاطر این شادی  //  در حال: فوراً، سریعاً  //  پیمود: پیمانه کرد، در جام ریخت  //  شراب بسیار پیمود: پیمانه پیمانه شراب ریخت و نوشید  //  بخفت: خوابید 

سمک و آتشک نگاه می داشتند تا قطران بخفت . هر دوبر خاستند و به خیمه قطران آمدند . قطران را دیدند بی هوش افتاده . سمک گفت : « ای آتشک او را چگونه ببریم ؟ » آتشک گفت : «‌ای پهلوان ! تو دانی ، من این کار ندانم». سمک اندیشه کرد و گفت : «‌ای برادر ! هیچ مهدی به دست توانی آوردن ؟»  آتشک گفت : «ای پهلوان! بر در خیمه قطران دو مهد نهاده است ». سمک از خیمه بیرون آمد و آن دو مهد بدید گفت : « ای آتشک ! دو استر به دست آور که تو این جایگاه گستاخی تا من ترتیب قطران کنم .»

 نگاه می داشتند :صبر کردند//دانی:می توانی//بخفت: خوابید  //  تو دانی ، من این کار ندانم :این کار از عهده ی تو بر می آید نه من(تو می توانی و من نمی توانم)//مهد: کجاوه، محمل  //  بر در خیمه: کنار خیمه  //  استر: قاطر  //گستاخی:آشنایی داری//که تو این جایگاه گستاخی:چون با این محل آشتایی داری ،بهتر می توانی کارها را انجام دهی.// ترتیب قطران کنم: کارهای مربوط به قطران را انجام­دهم 





برچسب ها: آموزش مجازی،
نوشته شده در تاریخ هفتم آذر 93 توسط