تبلیغات
ادبیات پارسی - نمونه های شعرمعاصر
ادبیات پارسی
بزرگترین وبلاگ ادبی ایران

مدیون درد است آنچه نامش آن شاعرهاست

دردی که فریادش زدن از آن شاعرهاست

  

شاعر خودش هم خوب می داند که تنها شعر

مرهم برای درد بی درمان شاعرهاست

 

در دست شاعرها قلم می گردد و پیداست

دنبال یک گم کرده در دیوان شاعرهاست

 

دور خودش دارد اگر می چرخد از آغاز

تا آخر دنیا زمین حیران شاعرهاست

 

تنها برای دردهایش شانه می خواهد

دیدی اگر دنیا چنین خواهان شاعرهاست

 

هر چند شاعرها همه از درد می نالند

دنیا بدون درد و غم پایان شاعرهاست

 

با اشک شوق و خاک زمین گل درست کرد

ورزیده ات نموده و خوش/گل درست کرد

 

در چشم تو برای خودش چای تازه ریخت

از باقی گل ات شکر  و هل درست کرد

 

قدری خدا به طعم لبت فکر کرد و بعد

معجونی از شراب  و هلاهل درست کرد

 

خنجر کشید و زخم ظریفی به یادگار

بر چهره ات به دقت کامل درست کرد

 

ای وای از آن زمان که دهان باز می کند

زخمی که از تو نقل محافل درست کرد

 

با خنجری که روی نگاهت  بجا گذاشت

از یک فرشته مثل تو قاتل درست کرد

 

با شعر خواست نام تو را جاودان کند

یک مشت آدم عاطل و باطل درست کرد

 

جایی که در خور تو بداند زمین نداشت

در سینه های اهل زمین دل درست کرد

 

ابلیس عاشق تو شد آدم بهانه بود

عشق تو بود اینهمه مشکل درست کرد

نشسته برف تنت بعد سال ها به تنم

یخ تو باز شد آخر از آتشی که منم

 

تو در کنار منی عشق کار خود را کرد

رسیده لحظه ی شیرین با تو ما شدنم

 

نمی شود که بر این لحظه نام بوسه گذاشت

نزول آیه ی لب های توست بر دهنم

 

تمام شهر به دنبال نام عطر منند

گرفته بوی تو را تار و پود پیرهنم

 

من و تو مثل دم و بازدم گره خوردیم

چگونه رابطه ام با تو را به هم بزنم ؟

عرق نشسته به پیشانی ات گلاب شده

تنت دوباره پر از رقص و پیچ و تاب شده

 

نسیم رقص تو پیچیده کوچه در کوچه

تمام شهر پر از بوی آفتاب شده

 

عجیب نیست که شهرت همیشه بارانی ست

که از خجالت تو آسمانش آب شده

 

وزید عطر تو ، خواب از سرم پراندی ، من

شبم ولی شب قطبی که سیر خواب شده

 

دوباره زنده شدم می تپد وجودت را

میان سینه ی من آهن مذاب شده

 

نبود هیچ کجا مثل خانه ات ای عشق

دوباره آمده ای سمت این خراب شده

 

همیشه از تو نوشتم که حرف مرد یکی ست

مرا چه کار به این حرف ها که باب شده

 

تو ختم حرف منی شعر من زمینی نیست

خداست اینکه میان تن تو قاب شده

عشق یک دنیای دیگر را نشانم داده است

کودکی هستم که دستش ذره بین افتاده است

 

بی شک از « فرهاد » در عشقم به تو « مجنون » ترم

مادرم روزی مرا بالفطره عاشق، زاده است

 

عشق ضرب چشمهای توست در چشمان من

عاشقی تنها  دو دو تا چار تایی ساده است

 

باز خواهم گشت هر قدر از خودت دورم کنی

موجم و سنگی اگر باشد سرم آماده است

 

فکر مقصد نیستم فهمیده ام گاهی سفر

لذتش تنها به بودن در میان جاده است

 

پیش پایت روی خاک افتاده ام بانو ولی

سایه ات هستم که بر روی زمین افتاده است

شدم شبیهِ کسی که پدر نمی خواهد

منم هر آنچه پدر از پسر نمی خواهد

 

کسی که زندگی اش را شبیه اجدادش

به سنگ قبر خودش مختصر نمی خواهد

 

شکست هر چه که بت داشتم به غیر خودش

شکستن بت آخر تبر نمی خواهد

 

جواب پرسش  "بال و پرم کجاست " چه بود؟

ـ : " پرنده در قفس بسته پر نمی خواهد"

 

 

دعای خیر پدر پیشکش برای خودش

همین بس است برایم که شر نمی خواهد

 

کمی برای شروع دوباره دیر شده

سفر که خاطره شد همسفر نمی خواهد

.....

 

ببخش اگر پسرت بی اجازه عاشق شد

که عشق از کس دیگر نظر نمی خواهد

 

 

... غزل شبیه اتاقی که غرق خاموشی است

دوباره منتظر لحظه ی هم آغوشی است

تو در کنار منی لب به لب ،نفس به نفس

اتاق خواب نه ! این جا اتاق بی هوشی است

خطوط روی مانیتور شبیه دست انداز

- یواش فشارتُ کم کن ، فشار نیار به ...

                                                - ... گاز !

خطوط منحنی دستگاه ، ممتد ... نه !

- نرو نرو بـ ِ بمون پیش من محمد ، نه !

صدای جیغ میان تکان تکان قطار

مسافرین همه درجای خود سوار ـ

ـ شدند ـ

ـ منتظر لحظه ی پیاده شدن

: « نریز توی خودت دردهاتُ داد بزن »

میان صحنه من و تو ، دو خط ممتد ، سوت ...

اتاق مشترک ، آغوش ، گریه ، درد ، سکوت


برچسب ها: شعرمعاصر،
نوشته شده در تاریخ هفدهم خرداد 90 توسط