تبلیغات
ادبیات پارسی - مثنوی هجرت
ادبیات پارسی
بزرگترین وبلاگ ادبی ایران
یکی از مشهورترین شاعران انقلاب علی معلم دامغانی است،در ادامه مثنوی مشهور هجرت او که سیر انقلاب اسلامی را به تصویر می کشد،آورده می شود.

ای كاروانی را مسافر نام كرده

ما را پرستوی مهاجر نام كرده

دانی كه مرغان مهاجر نقشبندند
در غربت ار آزاد، اگر نی در كمندند

دانی كه مردان مسافر كم شكیب اند
گر در زمین گر آسمان هر جا غریب اند

دانی غریبان را دماغ رنگ و بو نیست
در سینه های تنگشان ذوقی جز او نیست

دانی كه در غربت سخن ها عاشقانه است

این قصه را با من بخوان، باقی فسانه است

ای كاش ما را رخصت زیر و بمی بود
چون نی به شرح عشق بازیمان دمی بود

این نی عجیب شیرین زبانی یاد دارد
تقــریـــر اســـرار نهــــانی یـــــاد دارد

در غصه هایش قصه ی پنهان بسی هست
در دمدمه ی او عطر دم های كسی هست

ای كاش ما را رخصت زیر و بمی بود
چون نی به شرح عشق بازیمان دمی بود


لكن مرا استاد نایی دف تراشید
نی را نوازش كرد و من را دل خراشید

زان زخم ها رنگ فراموشی است با من
در نغمه ام جاوید و خاموشی است با من

سهل است در غم دم فراموشی پذیرد
در یاد نسیان شعله خاموشی پذیرد

ای نطق مرغان مهاجر فهم كرده
اسرار ابراهیم و هاجر فهم كرده

خوانده طلسمات معانی سر به سر را
دانسته راز روح و نوح و بوالبشر را

در جمله هستی فهم كرده سرخوشان را
در رقص و جولان دیده كوه و كهكشان را

برخوانده سرّ شور ابسال و سلامان
در منطق الطیر غزل های سلیمان

درسی به غیر از دفتر فطرت نخوانده
حرفی مگر در لوحه ی هجرت نرانده

خود چیست هجرت؟ حركت دائم در عالم
هستیست ابر بركت دائم در عالم

اسرار رویش در بهاران است هجرت
فهم سلوك برگ و باران است هجرت

هر ذره ای این جا به سودا می خرامد
هر قطره ای غرق تمنا می خرامد

وادی به وادی می روند این كاروان ها

تا شهر شادی می روند این كاروان ها

آنان كه حیرت نامه ی فطرت نوشتند
این رفتن پیوسته را هجرت نوشتند

 

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است


شبگیر غم بود و شبیخون بلا بود
هر روز عاشورا و هر جا كربلا بود

قابیلیان بر قامت شب می تنیدند
هابیلیان بوی قیامت می شنیدند

جان از سكوت سرد شب دلگیر می شد
دل در ركــاب آرزوهــا پیــــــر می شــــد

امیدها در دام حرمان درد می شد
بازار گرم عاشقی ها سرد می شد

دیگر شده عشق از نزاری در هوس ها
خو كرده مرغان صحاری در قفس ها

دیدم شبان خفته را تب دار دیدم
بر خفته ی شب شب روی بیدار دیدم

مردی صفای صحبت آیینه دیده
از روزن شب شوكت دیرینه دیده

مردی حوادث پایمال همت او
عالم ثنا گوی جلال همت او

مردی به مردی دیو را در بند كرده
با سرخوشان آسمان پیوند كرده

مردی شكوه شوكت عیسی شنیده
موسی صفت بر سینه ی سینا تنیده

مردی تذور كشته را پرواز داده
اسلام را در خامشی آواز داده

 

ابرو نباریدن چه رنگ است این، چه رنگ است؟
تیغ و نبریدن چه ننگ است این، چه ننگ است؟


یاد احد، یاد بزرگی ها كه كردیم
آن پهلوانی ها، سترگی ها كه كردیم

شبگیر ما در روز خیبر یاد بادا
قهر خدا در خشم حیدر یاد بادا
 

ای‌ كاش‌ ما را رخصت‌ زیر و بمی‌ بود
چون‌ نی‌ به‌ شرح‌ عشقبازیمان‌ دمی‌ بود

این‌ نی‌ عجب‌ شیرین‌ زبانی‌ یاد دارد
تقریر اسرار نهانی‌ یاد دارد

مسكین‌ به‌ عیاری‌ چه‌ درویش‌ است‌ با او
در عین‌ مهجوری‌ عجب‌ خویش‌ است‌ با او

در غصه‌هایش‌ قصهِ‌ پنهان‌ بسی‌ هست‌
در دمدمهِ‌ او عطر دم‌های‌ كسی‌ هست‌

زان‌ خم‌ به‌ عیاری‌ چشیدن‌ می‌تواند
چون‌ ذوق‌ می، دارد كشیدن‌ می‌تواند

خود معرفت‌ موقوف‌ پیمانه‌ است‌ گویی‌
وین‌ خاكدان‌ بیغوله‌ می‌خانه‌ است‌ گویی‌

تقدیر میخانه‌ است‌ با مطرب‌ تنیدن‌
از نای‌ شكر جستن‌ و از دف‌ شنیدن‌

و آن‌ نای‌ را دم‌ می‌دهد مطرب‌ كه‌ مستم‌
وز شور خود بر دف‌ زند سیلی‌ كه‌ هستم‌

 

ای‌ كاش‌ ما را رخصت‌ زیر و بمی‌ بود
چون‌ نی‌ به‌ شرح‌ عشقبازیمان‌ دمی‌ بود

لكن‌ مرا استاد نایی‌ دف‌ تراشید
نی‌ را نوازش‌ كرد و من‌ را دل‌ خراشید

زان‌ زخم‌ها رنگ‌ فراموشی‌ است‌ با من‌
در نغمه‌ام‌ جاوید و خاموشی‌ است‌ با من‌

سهل‌ است‌ در غم‌ دم‌ فراموشی‌ پذیرد
در یاد نسیان‌ شعله‌ خاموشی‌ پذیرد




برچسب ها: ادبیات انقلاب،
نوشته شده در تاریخ بیست و ششم بهمن 89 توسط