تبلیغات
ادبیات پارسی - آخرین گیره ی سر نارنجی(داستان کوتاه)
ادبیات پارسی
بزرگترین وبلاگ ادبی ایران
با تشکر از شگرد خوش ذوق و هنرمندم ضرابی در ادامه ی مطلب می توانید داستان کوتاه را بخوانید.

آخرین گیره سر نارنجی

سرش را روی شانه های جهان گذاشت..آخرین گیره سر نارنجی را از موهایش بیرون آورد و به زمین انداخت و اجازه داد لشگر گیسوانش جهان را محاصره کند و بلندای موج موهایش آخرین شب را تا بی نهایت ادامه دهد..

موج زمزمه جهان در سرش تکثیر شد:اگه شیر خوردنش تموم شده می تونم بغلش کنم؟

آنقدر لحظه به لحظه جهان را کنار خود احساس کرده بود که بکلی ازیاد برده بود او چند دقیقه بیشتر نیست که رسیده است و هنور نوزادشان را در آغوش نگرفته..با افتخار نوزاد را که لبخند عمیقی از رویایی خوش بر لبش نشسته بود به دستان مشتاق همسرش داد..

-:می بینی جهان؟لبخندش به تو رفته...بیدار که بشه می بینی نگاه کردنش چقدر به خودم برده..بر عکس این موهای بور...

اشتیاق در صدای جهان موج می زد-:چشمهاش چه رنگی اند؟

-:بیدار که بشه می بینی...نه مثل منه نه تو...اگه طرز نگاه کردن و لبخند زدنش نبود مطمئن می شدم اشتباهی به ما دادنش..

-:اشتباه می کنی..دستهای کوچولوش را ببین..کپی دستهای تو اند

دستهای گرم جهان را دور انگشتهای یخی اش حس کرد که می چسبید و کش می امد

-:حالت خوبه عزیزم؟؟دستهات خیلی سردن..می خوای دکتر صدا کنم؟

فکر اینکه یک لحظه سر از شانه ی جهان بردارد درد را دوباره به تنش آورد

-:خوبم...تو که می دونی دستهای من همیشه سرده..یکم هم فشارم افتاده...توی وضع من طبیعیه... ولی دست بچمون مثل دستهای تو گرمه...

-:اگه بدونی چقدر دلم می خواد چشمهاش را باز کنه...کی بیدار می شه؟نمی دونم من عجولم یا صبح خیلی دیر کرده..

گونه هایش سرخ شد..کمی از مو هایش را کنار زد:می خوای بیدارش کنیم؟

پلک های نوزاد تکان خورد

-:نمی دونم...آخه دلم نمیاد...فکر می کنی اگه بیدارش کنیم بد خواب نمی شه؟

چقدر احساسی شدن جهان را دوست داشت...گیسوانش را پشت سرجمع کرد.

نوزاد کوچولو با باز کردن چشمهای عسلی اش  چهره ی جهان روشن کرد.

یلدا سر از شانه ی جهان برداشت.




نوشته شده در تاریخ بیست و پنجم دی 89 توسط